است، مانند «هر انسانی حیوان است» و «بعضی انسانها حیوان نیستند»؛ و نقیضِ سالبهٔ کلیه موجبهٔ جزئیه است، مانند «هیچ انسانی حیوان نیست» و «بعضی انسانها حیواناند».
میان دو تنها هنگامی هست که در مختلف باشند، زیرا دو ممکن است هر دو کاذب باشند، مانند «هر انسانی نویسنده است» و «هیچ انسانی نویسنده نیست»، و دو ممکن است هر دو صادق باشند، مانند «بعضی انسانها نویسندهاند» و «بعضی انسانها نویسنده نیستند».
قالَ: التَّناقضُ: هو اختلافُ القضيَّتينِ بالإيجاب والسلب بحيثُ يقتضي لذاتِهِ أن تكونَ إحداهُما صادقةً، والأخرى كاذبةً كقولنا: زيدٌ كاتبٌ، وزيدٌ ليس بكاتبٍ.
أَقُولُ: من الاصطلاحاتِ المَنطقيَّةِ المَذكورةِ التَّناقضُ:
وهو اختلافُ القضيَّتينِ بالإيجاب والسَّلب بحيث يقتضي لذاته أن تكونَ إحداهما صادقةً، والأخرى كاذبةً كقولنا: زيدٌ كاتبٌ، وزيدٌ ليس بكاتبٍ، فإنَّ هاتينِ القضيتينِ اختلفَتَا بالإيجاب والسلب اختلافاً يقتضي لذاته أن تكونَ إحداهما صادقةً، والأخرى كاذبةً على حَسْبِ الواقع.
وقولُهُ اختلاف: جنسٌ شاملٌ للاختلاف الواقع بين قضيَّتينِ ومُفردينِ، ومفردٍ وقضيةٍ، وقوله قضيتين: يُخرِجُ الاختلافَ الواقعَ بين غيرِ قضيتين، وقوله بالإيجاب والسلب: يُخرِجُ الاختلافَ الواقع بالاتصال والانفصال، والاختلافَ بالكُليَّة والجُزئيَّة، والاختلافَ بالحصر والإهمال، والاختلافَ بالعُدول والتَّحصيل وغيرِ ذلك، وقوله بحيثُ يقتضي الخ: يُخرِجُ الاختلافَ بالإيجاب والسلب، لكنْ لا بحيث يقتضي صدقُ إحداهما كَذِبَ الأخرى نحو: زيدٌ ساكنٌ، وزيدٌ ليس بمُتحرِّكٍ، لأنهما صادقتان، وقوله لذاته: يُخرجُ الاختلافَ بالإيجاب والسلب بحيثُ يقتضي صدقُ إحداهما كذبَ الأخرى، لكن لا لذات ذلك الاختلاف نحو: زيدٌ إنسانٌ، وزيدٌ ليس بناطقٍ، فإن الاختلافَ بين هاتين القضيتين إنَّما يقتضى أن يكونَ إحداهما صادقةً، والأخرى كاذبةً، لكنْ لا لذاته بل بواسطةِ أنَّ قولَنا: زيدٌ ليس بناطقٍ في قُوَّةِ قولِنا: زيدٌ ليس بإنسان، أو لأنَّ قولَنا: زيدٌ إنسانٌ في قُوَّة قولِنا: زيدٌ ناطقٌ، فيكونُ ذلك بواسطةٍ لا لذاتِه.
از جملهٔ اصطلاحات منطقی که یاد شد، است:
و آن «اختلاف دو در و است، به گونهای که به خود اقتضا کند یکی صادق و دیگری کاذب باشد»، مانند «زید نویسنده است» و «زید نویسنده نیست»؛ زیرا این دو قضیه در ایجاب و سلب اختلافی دارند که به ذات خود اقتضا میکند یکی از آن دو، بر حسب واقع، صادق و دیگری کاذب باشد.
قول او «اختلاف» جنسی است که اختلافِ میان دو قضیه، میان دو ، و میان یک مفرد و یک قضیه را در بر میگیرد. قول او «دو قضیه» اختلافی را که میان غیرِ دو قضیه واقع شود خارج میکند. قول او «در ایجاب و سلب» اختلاف در اتصال و انفصال، اختلاف در کلیت و جزئیت، اختلاف در حصر و اهمال، اختلاف در عدول و تحصیل، و جز اینها را خارج میکند. قول او «به گونهای که اقتضا کند…» اختلاف در ایجاب و سلب را خارج میکند که چنان نباشد که صدقِ یکی کذبِ دیگری را اقتضا کند، مانند «زید ساکن است» و «زید متحرک نیست»، زیرا هر دو صادقاند. قول او «به ذات خود» اختلاف در ایجاب و سلب را خارج میکند که صدقِ یکی کذبِ دیگری را اقتضا کند، ولی نه به سبب ذاتِ آن اختلاف، مانند «زید انسان است» و «زید ناطق نیست»؛ زیرا اختلاف میان این دو قضیه اقتضا میکند که یکی صادق و دیگری کاذب باشد، ولی نه به ذات خود، بلکه به واسطهٔ اینکه «زید ناطق نیست» در قوهٔ «زید انسان نیست» است، یا اینکه «زید انسان است» در قوهٔ «زید ناطق است» است؛ پس این [اقتضا] به واسطه است، نه به ذات خود.
قالَ: ولا يَتحقَّقُ ذلك في المَخصُوصتينِ إلا بعدَ اتِّفاقِهما في الموضوع والمحمولِ والزمانِ والمكانِ والإضافة والقُوَّة والفِعلِ والجُزء والكُلِّ والشَّرط، ونقيضُ المُوجبةِ الكُليَّةِ إنَّما هي السالبةُ الجُزئيَّةُ كقولنا: كلُّ إنسانٍ حيوانٌ، وبعضُ الإنسانِ ليس بحيوانٍ، ونقيضُ السَّالبةِ الكُليَّةِ إنما هي المُوجَبةُ الجُزئيَّةُ كقولِنا: لا شيءَ من الإنسانِ بحيوانٍ، وبعضُ الإنسانِ حيوانٌ.
أَقُولُ: القَضيتان اللَّتان بينهما يقعُ التَّناقضُ لا يَخلو من أن تكونا مَخصوصتينِ أو مَحصورتينِ أو مُهملتينِ، فإن كانتا مخصوصتين فلا يتحقَّقُ التَّناقضُ بينهما إلا بعد اتِّفاقِهما في ثماني وَحَداتٍ: الأُولى: وَحدة الموضوع، لأنهما لو اختلفتا في هذه الوحدةِ لم تتناقضا نحو: زيدٌ قائمٌ، وعمروٌ ليس بقائمٍ، والثانية: وَحدةُ المحمولِ، إذ لو اختلفتا فيها لم تتناقضا نحو: زيدٌ كاتبٌ، وزيدٌ ليس بشاعرٍ، والثالثةُ: وحدةُ الزمانِ، إذ لو اختلفتا فيها لم تتناقضا نحو زيدٌ قائمٌ ليلاً، وزيدٌ ليس بقائمٍ نهاراً، والرابعةُ: وَحدةُ المكان، لأنَّهما عند اختلافِهما فيها لم تتناقضا نحو: زيدٌ قائمٌ في الدار، وزيدٌ ليس بقائمٍ في السُّوقِ، والخامسةُ: وَحدةُ الإضافةِ، لأنهما لو اختلفتا فيها لم تتناقضا نحو: زيدٌ أبٌ لعمرو، وزيد ليس بأبٍ لبكرٍ، والسادسةُ: وَحدةُ القُوَّةِ والفعل، لأنهما لو اختلفتا فيها بأن تكون النِّسبةُ في إحداهما بالقُوَّة، وفي الأخرى بالفعل، لم تتناقضا نحو: الخَمْرُ في الدَّنِّ مُسكِرٌ أي بالقُوَّة، والخمرُ في الدَّنِّ ليس بمُسكرٍ أي بالفعل، والسابعةُ: وَحدةُ الكُلِّ والجُزءِ، لأنهما لو اختلفتا في الكُلِّ والجُزء لم يَتحقَّق التَّناقضُ نحو: الزنجيُّ أسودُ أي بعضُهُ، والزنجي ليس بأسودَ أي كُلِّهِ، والثامنةُ: وَحدةُ الشرطِ، لعدم تحقُّقِ التَّناقضِ بين القضيتين عند اختلاف الشَّرط كقولِنا: الجسمُ مُفرِّقٌ للبصرِ أي بشرط كونِهِ أبيضَ، والجسمُ ليس بمُفرِّقٍ للبصر أي بشرط كونِهِ أسودَ، وإذا عرفتَ هذا فنقولُ: إنَّ القضيتين إذا كانت إحداهما موجبةً كليةً ينبغي أن تكونَ الأُخرى سالبةً جزئيةً، وإذا كانت سالبةً كليةً ينبغي أن تكونَ الأُخرى موجبةً جزئيةً: فنقيضُ الموجبة الكلية إنما هي السالبةُ الجزئيةُ كقولنا: كلُّ إنسانٍ حيوانٌ، وبعضُ الإنسانِ ليس بحيوانٍ، ونقيضُ السَّالبة الكلية إنما هي الموجبةُ الجزئيةُ كقولنا: لا شيءَ من الإنسانِ بحيوانٍ، وبعضُ الإنسانِ حيوانٌ، وبقيةُ هذا وكيفيتُهُ سيأتي في المحصورات، والحقُّ أنَّ إيرادَ المُصنِّفِ رحمه الله تعالى هذا أي قوله ونقيضُ الموجبة الكلية الخ ههُنا: ليس في موضعهِ، وإنما موضعُهُ بعدَ تحقيق المَحصورات.
دو ای که میان آنها واقع میشود از این بیرون نیستند که یا هر دو مخصوصهاند، یا هر دو محصوره، یا هر دو مهمله. اگر هر دو مخصوصه باشند، تناقض میان آنها محقق نمیشود مگر پس از آنکه در هشت وحدت (وحدات ثمانیه) با هم متفق باشند. اول: وحدت ؛ زیرا اگر در این وحدت مختلف باشند، متناقض نیستند، مانند «زید ایستاده است» و «عمرو ایستاده نیست». دوم: وحدت ؛ زیرا اگر در آن مختلف باشند، متناقض نیستند، مانند «زید نویسنده است» و «زید شاعر نیست». سوم: وحدت زمان؛ زیرا اگر در آن مختلف باشند، متناقض نیستند، مانند «زید شب ایستاده است» و «زید روز ایستاده نیست». چهارم: وحدت مکان؛ زیرا هنگامی که در آن مختلف باشند، متناقض نیستند، مانند «زید در خانه ایستاده است» و «زید در بازار ایستاده نیست». پنجم: وحدت اضافه؛ زیرا اگر در آن مختلف باشند، متناقض نیستند، مانند «زید پدرِ عمرو است» و «زید پدرِ بکر نیست». ششم: وحدت قوه و فعل؛ زیرا اگر در آن مختلف باشند، به این صورت که نسبت در یکی بالقوه و در دیگری بالفعل باشد، متناقض نیستند، مانند «شراب در خُم مستکننده است»، یعنی بالقوه، و «شراب در خُم مستکننده نیست»، یعنی بالفعل. هفتم: وحدت کل و جزء؛ زیرا اگر در کل و جزء مختلف باشند، تناقض محقق نمیشود، مانند «زنگی سیاه است»، یعنی بعضی از او، و «زنگی سیاه نیست»، یعنی همهٔ او. هشتم: وحدت شرط؛ زیرا هنگامی که شرط مختلف باشد، تناقض میان دو قضیه محقق نمیشود، مانند «جسم مفرِّقِ بصر (خیرهکنندهٔ چشم) است»، یعنی به شرط آنکه سفید باشد، و «جسم مفرِّقِ بصر نیست»، یعنی به شرط آنکه سیاه باشد. چون این را دانستی، میگوییم: از دو قضیه، اگر یکی باشد، باید دیگری باشد؛ و اگر یکی سالبهٔ کلیه باشد، باید دیگری موجبهٔ جزئیه باشد. پس «نقیضِ موجبهٔ کلیه سالبهٔ جزئیه است، مانند «هر انسانی حیوان است» و «بعضی انسانها حیوان نیستند»؛ و نقیضِ سالبهٔ کلیه موجبهٔ جزئیه است، مانند «هیچ انسانی حیوان نیست» و «بعضی انسانها حیواناند»». بقیهٔ این [بحث] و چگونگی آن در [بحثِ] محصورات خواهد آمد. و حق این است که آوردنِ این [سخن] در اینجا از سوی مصنف (خدای تعالی او را رحمت کند)، یعنی سخن او «نقیضِ موجبهٔ کلیه…»، در جای خود نیست؛ جای آن پس از تحقیقِ محصورات است.
قالَ: المحصورتان: لا يَتحقَّقُ التَّناقضُ بينهما إلا بعدَ اختلافهما في الكُلِّيةِ والجُزئيَّةِ، لأنَّ الكُليَّتينِ قد تَكذبانِ كقولِنا: كلُّ إنسانٍ كاتبٌ، ولا شيءَ من الإنسانِ بكاتبٍ، والجُزئيَّتين قد تَصدُقان كقولنا: بعضُ الإنسانِ كاتبٌ، وبعضُ الإنسانِ ليس بكاتبٍ.
أَقُولُ: إن كانت القضيتانِ المتناقضتانِ محصورتينِ لا يتحقَّقُ التَّناقضُ بينهما إلا بعد اختلافِهما في الكُلِّية والجزئية، بأن تكون إحداهما كليةً، والأخرى جزئيةً، وهذا إنما يكونُ بعد اتِّفاقِهما في الوَحَدات المذكورة، ولو قيل بعد قوله في الكُلِّية والجُزئية قولهُ: أيضاً، لكانَ أولى، ليكونَ إشارةً إليه أعني بعدَ اتِّفاقِهما في الوَحدة المذكورة، وإنما قُلنا: إنَّهُ لم يتحقَّق التَّناقضُ في المحصورتين إلا بعد اختلافِهما في الكلية والجزئية، لأنَّ الكُلِّيتين قد تكذبان نحو: كلُّ إنسانٍ كاتبٌ، ولا شيء من الإنسان بكاتبٍ، والجُزئيتين قد تصدقان كقولنا: بعضُ الإنسانِ كاتبٌ، وبعضُ الإنسانِ ليس بكاتبٍ، فنقيضُ الكُليَّةِ الجُزئيةُ، لا الكُليةُ، وبالعكس أعني نقيضَ الجُزئية الكُلية لا الجُزئية، وإن كانتِ القضيتان مُهملتين فحكمُهما حكمُ المحصورتين، لأنَّ المُهملاتِ من المحصوراتِ في الحقيقة من حيثُ إنَّها في قُوَّةِ الجزئية.
اگر دو محصوره باشند، تناقض میان آنها محقق نمیشود مگر پس از آنکه در کلیت و جزئیت مختلف باشند، به این صورت که یکی و دیگری باشد؛ و این تنها پس از اتفاقِ آن دو در وحدتهایی است که یاد شد. و اگر پس از سخن او «در کلیت و جزئیت» «نیز» گفته میشد، بهتر بود، تا اشارهای به آن باشد، یعنی [به اینکه این اختلاف] پس از اتفاقِ آن دو در وحدتی [است] که یاد شد. و اینکه گفتیم تناقض در دو محصوره محقق نمیشود مگر پس از اختلافِ آن دو در کلیت و جزئیت، از آن روست که دو کلیه ممکن است هر دو کاذب باشند، مانند «هر انسانی نویسنده است» و «هیچ انسانی نویسنده نیست»، و دو جزئیه ممکن است هر دو صادق باشند، مانند «بعضی انسانها نویسندهاند» و «بعضی انسانها نویسنده نیستند». پس نقیضِ کلیه جزئیه است، نه کلیه؛ و به ، یعنی نقیضِ جزئیه کلیه است، نه جزئیه. و اگر دو قضیه مهمله باشند، حکمشان حکمِ دو محصوره است؛ زیرا مهملهها در از محصوراتاند، از این جهت که در قوهٔ جزئیهاند.