Arabic text after the print of Deoband after 1336/1917 · translation by The Mantiqi, draft
About this text
al-Mirqāt المِرْقاة
Faḍl-i Imām Khayrābādī (d. 1243 or 1244/1828–29)
Text
Arabic: al-Mirqāt, with al-Shīrkūtī's gloss al-Mirʾāt (gloss not reproduced), checked against the Delhi print of 1286/1869 (Sayyid al-Maṭābiʿ); vowel marks added by The Mantiqi (draft), Kutub Khāna Iʿzāziyya, Deoband after 1336/1917 View the scan
سوم است، و آن کلیی است که در جواب «در خود کدام چیز است؟» بر چیز گفته میشود؛ چنانکه هرگاه پرسیده شود: «انسان در ذات خود به کدام چیز [از دیگران جدا] است؟»، جواب داده میشود که ناطق است. و آن دو قسم است: قریب و بعید. قریب آن است که [چیز را] از مشارکاتش در قریب جدا میکند، و بعید آن است که [آن را] از مشارکاتش در جنس بعید جدا میکند؛ اولی مانند ناطق برای انسان، و دومی مانند حساس برای آن. و فصل نسبتی به دارد که از آن جهت مقوِّم نامیده میشود، زیرا در قوام نوع و آن داخل است؛ و نسبتی به جنس دارد که از آن جهت مقسِّم نامیده میشود، زیرا جنس را تقسیم میکند و قسمی برای آن پدید میآورد؛ مانند ناطق، که مقوِّم انسان است، زیرا انسان همان حیوان ناطق است؛ و مقسِّم حیوان است، زیرا به سبب ناطق برای حیوان دو قسم پدید آمد: یکی حیوان ناطق و دیگری حیوان غیرناطق.
هر مقوِّمِ عالی مقوِّمِ سافل است؛ مانند «قابل ابعاد»، که مقوِّم جسم است، و [از این رو] مقوِّم جسم نامی و حیوان و انسان است؛ و مانند «نامی»، که همانگونه که مقوِّم جسم نامی است، مقوِّم حیوان و مقوِّم انسان نیز هست؛ و مانند «حساس» و «متحرک به اراده»، که همانگونه که مقوِّم حیواناند، مقوِّم انسان نیز هستند. و چنین نیست که هر مقوِّمِ سافل مقوِّمِ عالی باشد؛ زیرا ناطق مقوِّم انسان است و مقوِّم حیوان نیست.
هر فصلی که مقسِّمِ سافل است مقسِّمِ عالی است؛ پس ناطق همانگونه که حیوان را به ناطق و غیرناطق تقسیم میکند، جسم مطلق را نیز به این دو تقسیم میکند. و چنین نیست که هر مقسِّمِ عالی مقسِّمِ سافل باشد؛ زیرا مثلاً حساس جسم نامی را به حساس و جسم نامیِ غیرحساس تقسیم میکند، ولی حیوان را به این دو تقسیم نمیکند؛ زیرا هر حیوانی حساس است و حیوانِ غیرحساس یافت نمیشود.
و چون از آنچه گفتیم دانستی که پنجاند: اول ، دوم ، سوم ، چهارم و پنجم ، پس بدان که سهتای نخست را ذاتیات و دوتای آخر را عرضیات میگویند؛ و گاه نام تنها به جنس و فصل اختصاص مییابد، و در این کاربرد ذاتی بر نوع اطلاق نمیشود.
، یعنی و ، به لازم و تقسیم میشود. لازم آن است که جدا شدنش از چیز ممتنع باشد؛ یا با به ، مانند زوجیت برای چهار و فردیت برای سه؛ زیرا جدا شدن زوجیت از چهار و فردیت از سه محال است؛ یا با نظر به وجود، مانند سیاهی برای حبشی؛ زیرا جدا شدن سیاهی از وجود حبشی محال است، نه از ماهیت او؛ چون ماهیت او انسان است، و پیداست که سیاهی لازم انسان نیست. و اما عرض مفارق آن است که جدا شدنش از ملزوم ممتنع نباشد، مانند نوشتن بالفعل برای انسان، و راه رفتن بالفعل برای او.
و دو قسم است: اول آنکه از ملزوم تصور آن لازم آید، مانند بینایی برای کوری؛ و دوم آنکه از تصور ملزوم و تصور لازم، جزم به لزوم لازم آید، مانند زوجیت برای چهار؛ زیرا هر کس چهار را تصور کند و مفهوم زوجیت را تصور کند، بداهتاً جزم میکند که چهار زوج است و به دو [پارهٔ] مساوی تقسیمپذیر است.
، یعنی آنچه جدا شدنش از معروضش ممکن است، نیز دو قسم است: یکی آنکه عروضش برای ملزوم دائمی است، مانند حرکت برای فلک؛ و دوم آنکه از آن زائل میشود، یا به سرعت، مانند سرخی شرم و زردی ترس، یا به کندی، مانند پیری و جوانی.