Arabic text after the print of Deoband after 1336/1917 · translation by The Mantiqi, draft
About this text
al-Mirqāt المِرْقاة
Faḍl-i Imām Khayrābādī (d. 1243 or 1244/1828–29)
Text
Arabic: al-Mirqāt, with al-Shīrkūtī's gloss al-Mirʾāt (gloss not reproduced), checked against the Delhi print of 1286/1869 (Sayyid al-Maṭābiʿ); vowel marks added by The Mantiqi (draft), Kutub Khāna Iʿzāziyya, Deoband after 1336/1917 View the scan
القَضِيَّةُ قَوْلٌ يَحْتَمِلُ الصِّدْقَ وَالكَذِبَ، وَقِيلَ: هُوَ قَوْلٌ يُقالُ لِقائِلِهِ إِنَّهُ صادِقٌ فِيهِ أَوْ كاذِبٌ. وَهِيَ قِسْمانِ: حَمْلِيَّةٌ وَشَرْطِيَّةٌ؛ أَمّا الحَمْلِيَّةُ فَهُوَ ما حُكِمَ فِيها بِثُبُوتِ شَيْءٍ لِشَيْءٍ أَوْ نَفْيِهِ عَنْهُ، كَقَوْلِكَ: «زَيْدٌ قائِمٌ» وَ«زَيْدٌ لَيْسَ بِقائِمٍ»؛ وَأَمّا الشَّرْطِيَّةُ فَما لا يَكُونُ فِيهِ ذٰلِكَ الحُكْمُ، وَقِيلَ: الشَّرْطِيَّةُ ما يَنْحَلُّ إِلَى قَضِيَّتَيْنِ، كَقَوْلِنا: «إِنْ كانَتِ الشَّمْسُ طالِعَةً فَالنَّهارُ مَوْجُودٌ» وَ«لَيْسَ البَتَّةَ إِذا كانَتِ الشَّمْسُ طالِعَةً فَاللَّيْلُ مَوْجُودٌ»؛ فَإِذا حُذِفَ الأَدَواتُ بَقِيَ «الشَّمْسُ طالِعَةٌ» والنَّهارُ مَوْجُودٌ. والحَمْلِيَّةُ لا يَنْحَلُّ إلى قَضِيَّتَيْنِ، بل يَنْحَلُّ إمّا إلى مُفْرَدَيْنِ كقَوْلِكَ: «زَيْدٌ هو قائِمٌ»، فإنّكَ إذا حَذَفْتَ الرّابِطَةَ أعني «هو» بَقِيَ «زَيْدٌ» و«قائِمٌ» وهما مُفْرَدانِ؛ وإمّا إلى مُفْرَدٍ وقَضِيَّةٍ كما في قَوْلِكَ: «زَيْدٌ أبُوهُ قائِمٌ»، فإذا حَلَّلْتَهُ بَقِيَ «زَيْدٌ» وهو مُفْرَدٌ، و«أبُوهُ قائِمٌ» وهو قَضِيَّةٌ.
سخنی است که صدق و کذب را میپذیرد؛ و گفتهاند: سخنی است که به گویندهاش گفته میشود که در آن راستگو یا دروغگوست. و آن دو قسم است: و . اما حملیه آن است که در آن به ثبوت چیزی برای چیزی یا نفی آن از آن حکم شده باشد، مانند اینکه بگویی: «زید ایستاده است» و «زید ایستاده نیست». و اما شرطیه آن است که چنین حکمی در آن نباشد؛ و گفتهاند: شرطیه آن است که به دو قضیه تحلیل شود، مانند اینکه بگوییم: «اگر خورشید طلوع کرده باشد، روز است» و «هرگز چنین نیست که هرگاه خورشید طلوع کرده باشد، شب باشد»؛ پس هرگاه ادات حذف شود، «خورشید طلوع کرده است» و «روز است» باقی میماند. و حملیه به دو قضیه تحلیل نمیشود، بلکه یا به دو تحلیل میشود، مانند اینکه بگویی: «زید ایستاده است» (زیدٌ هو قائمٌ)؛ که هرگاه رابطه، یعنی «هو» («است»)، را حذف کنی، «زید» و «ایستاده» باقی میماند، و این دو مفردند؛ یا به یک مفرد و یک قضیه، چنانکه در این سخن تو: «زید پدرش ایستاده است»؛ که هرگاه آن را تحلیل کنی، «زید» باقی میماند که مفرد است، و «پدرش ایستاده است» که قضیه است.
الحَمْلِيَّةُ ضَرْبانِ: مُوجَبَةٌ وهي الّتي حُكِمَ فيها بثُبُوتِ شَيْءٍ لشَيْءٍ، وسالِبَةٌ وهي حُكِمَ فيها بنَفْيِ شَيْءٍ عن شَيْءٍ، نحوُ: «الإنْسانُ حَيَوانٌ» و«الإنْسانُ لَيْسَ بفَرَسٍ».
دو گونه است: ، و آن است که در آن به ثبوت چیزی برای چیزی حکم شده باشد؛ و ، و آن است که در آن به نفی چیزی از چیزی حکم شده باشد؛ مانند «انسان حیوان است» و «انسان اسب نیست».
از سه جزء ترکیب مییابد: نخست محکومعلیه، که نامیده میشود؛ دوم محکومبه، که نامیده میشود؛ و سوم آنچه بر ربط میکند، که رابطه نامیده میشود. پس در این سخن تو: «زید ایستاده است» (زیدٌ هو قائمٌ)، «زید» محکومعلیه و موضوع است، و «ایستاده» محکومبه و محمول، و «هو» (بهمعنای لفظی «او»؛ در فارسی «است») نسبت و رابطه است. و رابطه گاه در لفظ حذف میشود، نه در مراد، و گفته میشود: «زیدٌ قائمٌ» (زید ایستاده).
نیز اجزایی دارد: جزء نخست آن و جزء دوم آن نامیده میشود. پس در این سخن تو: «اگر خورشید طلوع کرده باشد، روز است»، سخن تو «اگر خورشید طلوع کرده باشد» مقدَّم است، و سخن تو «روز است» تالی؛ و رابطه همان حکم میان آن دوست.
وقد تَنْقَسِمُ القَضِيَّةُ باعْتِبارِ المَوْضُوعِ: فالمَوْضُوعُ إنْ كانَ جُزْئِيًّا وشَخْصًا مُعَيَّنًا سُمِّيَتِ القَضِيَّةُ شَخْصِيَّةً ومَخْصُوصَةً كقَوْلِكَ: «زَيْدٌ قائِمٌ». وإنْ لم يَكُنْ جُزْئِيًّا بل كانَ كُلِّيًّا فهو على أنْحاءٍ؛ لأنّها إنْ كانَ الحُكْمُ فيها على نَفْسِ الحَقِيقَةِ تُسَمّى القَضِيَّةُ طَبْعِيَّةً نحوُ: «الإنْسانُ نَوْعٌ» و«الحَيَوانُ جِنْسٌ»، وإنْ كانَ على أفْرادِها فلا يَخْلُو إمّا أنْ يَكُونَ كَمِّيَّةُ الأفْرادِ فيها مُبَيَّنًا أو لم يَكُنْ، فإنْ بُيِّنَ كَمِّيَّةُ الأفْرادِ تُسَمّى القَضِيَّةُ مَحْصُورَةً كقَوْلِكَ: «كُلُّ إنْسانٍ حَيَوانٌ» و«بَعْضُ الحَيَوانِ إنْسانٌ»، وإنْ لم يُبَيَّنْ تُسَمّى القَضِيَّةُ مُهْمَلَةً نحوُ: «الإنْسانُ في خُسْرٍ».
و گاه به اعتبار تقسیم میشود. پس موضوع اگر جزئی و شخصی معین باشد، قضیه شخصیه و مخصوصه نامیده میشود، مانند اینکه بگویی: «زید ایستاده است». و اگر جزئی نباشد بلکه باشد، بر چند گونه است؛ زیرا اگر حکم در آن بر خودِ باشد، قضیه طبیعیه نامیده میشود، مانند «انسان است» و «حیوان است»؛ و اگر بر افراد آن باشد، از این بیرون نیست که افراد در آن بیان شده است یا نه؛ پس اگر کمیت افراد بیان شده باشد، نامیده میشود، مانند اینکه بگویی: «هر انسانی حیوان است» و «بعضی حیوان انسان است»؛ و اگر بیان نشده باشد، قضیه مهمله نامیده میشود، مانند «انسان در زیان است» [قرآن ۱۰۳:۲].
محصورات چهارند: نخست ، مانند اینکه بگویی: «هر انسانی حیوان است»؛ دوم موجبهٔ ، مانند «بعضی حیوان سیاه است»؛ سوم کلیه، مانند «هیچ زنگیای سفید نیست»؛ و چهارم سالبهٔ جزئیه، مانند «بعضی انسان سیاه نیست».
آنچه افراد، از کلیت و بعضیت، با آن بیان میشود نامیده میشود، و آن از «سور» شهر (یعنی بارو و دیوار شهر) گرفته شده است. سور «کل» («هر») و لام استغراق است. سور موجبهٔ «بعض» («بعضی») و «واحد» («یکی») است، مانند «یکی از اجسام جماد است». سور کلیه «لا شیء» («هیچ») و «لا واحد» («هیچ یک») است، مانند «هیچ کلاغی سفید نیست» و «هیچ یک از آتش سرد نیست»؛ و نیز واقع شدن نکره در سیاق نفی، مانند «هیچ آبی نیست مگر آنکه تر است». سور سالبهٔ جزئیه «لیس بعض» («نه بعضی») است، مانند اینکه بگویی: «لیسَ بعضُ الحیوانِ بحمارٍ» [یعنی بعضی حیوان الاغ نیست]؛ و «بعض... لیس» («بعضی... نیست»)، چنانکه میگویی: «بعضی میوهها شیرین نیست». بدان که هر زبانی سوری دارد که ویژهٔ آن است؛ چنانکه در فارسی «هر» سور موجبهٔ کلیه است، مانند سخن شاعر، بیت: «هر آنکس که در بند حرص اوفتاد * دهد خرمن زندگانی بباد».