Arabic text after the print of Deoband after 1336/1917 · translation by The Mantiqi, draft
About this text
al-Mirqāt المِرْقاة
Faḍl-i Imām Khayrābādī (d. 1243 or 1244/1828–29)
Text
Arabic: al-Mirqāt, with al-Shīrkūtī's gloss al-Mirʾāt (gloss not reproduced), checked against the Delhi print of 1286/1869 (Sayyid al-Maṭābiʿ); vowel marks added by The Mantiqi (draft), Kutub Khāna Iʿzāziyya, Deoband after 1336/1917 View the scan
Translation
The Mantiqi's own; a draft.
Review
Draft, awaiting review by Ustadh Muhammad Yusuf.
متن Faḍl-i Imām Khayrābādī
باب الشرطيات
قد عَرَفْتَ مَعْنى الشَّرْطِيَّةِ، وهي الّتي تَنْحَلُّ إلى قَضِيَّتَيْنِ، والآنَ نَهْدِيكَ إلى أقْسامِها، ونُرْشِدُكَ إلى أحْكامِها؛ فاعْلَمْ أيُّها الفَطِنُ اللَّبِيبُ والذَّكِيُّ الأرِيبُ أنّ الشَّرْطِيَّةَ قِسْمانِ: أحَدُهما المُتَّصِلَةُ، وثانِيهِما المُنْفَصِلَةُ. أمّا المُتَّصِلَةُ فهي الّتي حُكِمَ فيها بثُبُوتِ نِسْبَةٍ على تَقْدِيرِ ثُبُوتِ نِسْبَةٍ أُخْرى في الإيجابِ، وبنَفْيِ نِسْبَةٍ على تَقْدِيرِ نَفْيِ نِسْبَةٍ أُخْرى في السَّلْبِ، كقَوْلِنا في الإيجابِ: «إنْ كانَ زَيْدٌ إنْسانًا كانَ حَيَوانًا»، وقَوْلِنا في السَّلْبِ: «لَيْسَ البَتَّةَ إذا كانَ زَيْدٌ إنْسانًا كانَ فَرَسًا». ثُمَّ المُتَّصِلَةُ صِنْفانِ: إنْ كانَ ذلك الحُكْمُ لِعَلاقَةٍ بَيْنَ المُقَدَّمِ والتّالِي سُمِّيَتْ لُزُومِيَّةً كما مَرَّ، وإنْ كانَ ذلك الحُكْمُ بدُونِ العَلاقَةِ سُمِّيَتِ اتِّفاقِيَّةً، كقَوْلِكَ: «إذا كانَ الإنْسانُ ناطِقًا فالحِمارُ ناهِقٌ». والعَلاقَةُ في عُرْفِهم عِبارَةٌ عن أحَدِ الأمْرَيْنِ: إمّا أنْ يَكُونَ أحَدُهما عِلَّةً لِلْآخَرِ أو كِلاهُما مَعْلُولَيْنِ لِثالِثٍ، وإمّا أنْ يَكُونَ بَيْنَهُما عَلاقَةُ التَّضايُفِ. والتَّضايُفُ هو أنْ يَكُونَ تَعَقُّلُ أحَدِهِما مَوْقُوفًا على تَعَقُّلِ الآخَرِ كالأُبُوَّةِ والبُنُوَّةِ؛ فإذا قُلْتَ: «إنْ كانَ زَيْدٌ أبًا لِعَمْرٍو كانَ عَمْرٌو ابْنًا لَهُ» يَكُونُ شَرْطِيَّةً مُتَّصِلَةً بَيْنَ طَرَفَيْها عَلاقَةُ التَّضايُفِ. وأمّا المُنْفَصِلَةُ فهي الّتي حُكِمَ فيها بالتَّنافِي بَيْنَ شَيْئَيْنِ في مُوجَبَةٍ، وبسَلْبِ التَّنافِي بَيْنَهُما في سالِبَةٍ.
معنای را دانستی: ای که به دو قضیه تحلیل میشود. اکنون تو را به اقسامش رهنمون میشویم و به احکامش راه مینماییم. پس بدان، ای هوشمندِ خردمند و ای تیزهوشِ کاردان، که شرطیه دو قسم است: نخست و دوم .
اما متصله آن است که در آن، در ، به ثبوتِ نسبتی بر تقدیرِ ثبوتِ نسبتی دیگر حکم شده است، و در ، به نفیِ نسبتی بر تقدیرِ نفیِ نسبتی دیگر؛ مانند این سخنِ ما در ایجاب: «اگر زید انسان باشد، حیوان است»، و این سخنِ ما در سلب: «هرگز چنین نیست که اگر زید انسان باشد، اسب باشد». سپس متصله دو صنف است: اگر آن حکم به سببِ علاقهای میان و باشد، لزومیه نامیده میشود، چنانکه گذشت؛ و اگر آن حکم بدونِ علاقه باشد، اتفاقیه نامیده میشود؛ مانند این سخنِ تو: «اگر انسان ناطق باشد، الاغ عرعر میکند». و علاقه در عرفِ ایشان عبارت است از یکی از دو امر: یا اینکه یکی از آن دو علتِ دیگری باشد، یا هر دو معلولِ سومی باشند؛ یا اینکه میان آن دو علاقهٔ تضایف باشد. و تضایف آن است که تعقلِ یکی از آن دو بر تعقلِ دیگری موقوف باشد، مانند پدری و پسری (ابوّت و بنوّت). پس هرگاه بگویی: «اگر زید پدرِ عمرو باشد، عمرو پسرِ اوست»، [این] شرطیهٔ متصلهای است که میان دو طرفش علاقهٔ تضایف هست.
و اما منفصله آن است که در آن، در موجبه، به تنافیِ میان دو چیز حکم شده است، و در سالبه، به سلبِ تنافی میان آن دو.
الشَّرْطِيَّةُ المُنْفَصِلَةُ على ثَلاثَةِ أضْرُبٍ؛ لأنّها إنْ حُكِمَ فيها بالتَّنافِي أو بعَدَمِهِ بَيْنَ النِّسْبَتَيْنِ في الصِّدْقِ والكَذِبِ مَعًا كانَتِ المُنْفَصِلَةُ حَقِيقِيَّةً، كما تَقُولُ: «هذا العَدَدُ إمّا زَوْجٌ أو فَرْدٌ»، فلا يُمْكِنُ اجْتِماعُ الزَّوْجِيَّةِ والفَرْدِيَّةِ في عَدَدٍ مُعَيَّنٍ ولا ارْتِفاعُهُما. وإنْ حُكِمَ بالتَّنافِي أو بعَدَمِهِ صِدْقًا فَقَطْ كانَتْ مانِعَةَ الجَمْعِ، كقَوْلِكَ: «هذا الشَّيْءُ إمّا شَجَرٌ أو حَجَرٌ»، فلا يُمْكِنُ أنْ يَكُونَ شَيْءٌ مُعَيَّنٌ حَجَرًا وشَجَرًا مَعًا، ويُمْكِنُ أنْ لا يَكُونَ شَيْئًا مِنْهُما. وإنْ حُكِمَ بالتَّنافِي وسَلْبِهِ كَذِبًا فَقَطْ كانَتْ مانِعَةَ الخُلُوِّ، كقَوْلِ القائِلِ: «إمّا أنْ يَكُونَ زَيْدٌ في البَحْرِ أو لا يَغْرَقَ»، فارْتِفاعُهُما بأنْ لا يَكُونَ زَيْدٌ في البَحْرِ ويَغْرَقَ مُحالٌ، ولَيْسَ اجْتِماعُهُما مُحالًا بأنْ يَكُونَ في البَحْرِ ولا يَغْرَقَ.
سه گونه است؛ زیرا اگر در آن به تنافی، یا به عدمِ آن، میان دو نسبت در صدق و کذب با هم حکم شده باشد، منفصله حقیقیه است؛ چنانکه میگویی: «این عدد یا زوج است یا فرد»؛ پس اجتماعِ زوجیت و فردیت در عددی معین ممکن نیست، و ارتفاعِ هر دو نیز ممکن نیست. و اگر به تنافی، یا به عدمِ آن، تنها در صدق حکم شده باشد، مانع اجتماع (مانعةالجمع) است؛ مانند این سخنِ تو: «این چیز یا درخت است یا سنگ»؛ پس ممکن نیست که چیزی معین هم سنگ باشد و هم درخت، و ممکن است که هیچیک از آن دو نباشد. و اگر به تنافی و آن تنها در کذب حکم شده باشد، مانع خلو (مانعةالخلو) است؛ مانند سخنِ گوینده: «یا زید در دریاست یا غرق نمیشود»؛ پس ارتفاعِ هر دو، به اینکه زید در دریا نباشد و غرق شود، محال است؛ ولی اجتماعِ هر دو، به اینکه در دریا باشد و غرق نشود، محال نیست.
المُنْفَصِلَةُ بأقْسامِها الثَّلاثَةِ قِسْمانِ: عِنادِيَّةٌ واتِّفاقِيَّةٌ؛ والعِنادِيَّةُ عِبارَةٌ عن أنْ يَكُونَ فيها التَّنافِي بَيْنَ الجُزْأَيْنِ لِذاتِهِما، والاتِّفاقِيَّةُ عِبارَةٌ عن أنْ يَكُونَ فيها التَّنافِي بمُجَرَّدِ الاتِّفاقِ.
با اقسامِ سهگانهاش دو قسم است: عنادیه و اتفاقیه. عنادیه عبارت است از آنکه تنافیِ میان دو جزء در آن به سببِ آن دو باشد؛ و اتفاقیه عبارت است از آنکه تنافی در آن به صرفِ اتفاق باشد.
اعْلَمْ أنّه كما يَنْقَسِمُ الحَمْلِيَّةُ إلى الشَّخْصِيَّةِ والمَحْصُورَةِ والمُهْمَلَةِ، كذلك الشَّرْطِيَّةُ تَنْقَسِمُ هذه الأقْسامَ، إلّا أنّ القَضِيَّةَ الطَّبْعِيَّةَ لا تُتَصَوَّرُ هٰهُنا. ثُمَّ التَّقادِيرُ في الشَّرْطِيَّةِ بمَنْزِلَةِ الأفْرادِ في الحَمْلِيَّةِ؛ فإنْ كانَ الحُكْمُ على تَقْدِيرٍ مُعَيَّنٍ ووَضْعٍ خاصٍّ سُمِّيَتِ الشَّرْطِيَّةُ شَخْصِيَّةً، كقَوْلِنا: «إنْ جِئْتَنِي اليَوْمَ أكْرَمْتُكَ»، وإنْ كانَ الحُكْمُ على جَمِيعِ تَقادِيرِ المُقَدَّمِ سُمِّيَتْ كُلِّيَّةً، نحوُ: «كُلَّما كانَتِ الشَّمْسُ طالِعَةً كانَ النَّهارُ مَوْجُودًا»، وإنْ كانَ الحُكْمُ على بَعْضِ التَّقادِيرِ كانَتْ جُزْئِيَّةً، كما في قَوْلِنا: «قد يَكُونُ إذا كانَ الشَّيْءُ حَيَوانًا كانَ إنْسانًا»، وإنْ تُرِكَ ذِكْرُ التَّقادِيرِ كُلًّا وبَعْضًا كانَتْ مُهْمَلَةً، نحوُ: «إنْ كانَ زَيْدٌ إنْسانًا كانَ حَيَوانًا».
بدان که همانگونه که به شخصیه و محصوره و مهمله تقسیم میشود، نیز به همین اقسام تقسیم میشود؛ جز اینکه طبیعیه در اینجا نمیشود. سپس تقادیر (فرضها) در شرطیه به منزلهٔ افراد در حملیهاند. پس اگر حکم بر تقدیری معین و وضعی خاص باشد، شرطیه شخصیه نامیده میشود؛ مانند این سخنِ ما: «اگر امروز نزدِ من بیایی، تو را گرامی میدارم». و اگر حکم بر همهٔ تقادیرِ باشد، نامیده میشود؛ مانند «هرگاه خورشید طلوع کرده باشد، روز موجود است». و اگر حکم بر بعضی از تقادیر باشد، است؛ چنانکه در این سخنِ ما: «گاهی اگر چیزی حیوان باشد، انسان است». و اگر ذکرِ تقادیر، چه همه و چه بعض، ترک شود، مهمله است؛ مانند «اگر زید انسان باشد، حیوان است».
سُورُ المُوجَبَةِ الكُلِّيَّةِ في المُتَّصِلَةِ لَفْظَةُ «مَتى» و«مَهْما» و«كُلَّما»، وفي المُنْفَصِلَةِ «دائِمًا». وسُورُ السّالِبَةِ الكُلِّيَّةِ في المُتَّصِلَةِ والمُنْفَصِلَةِ «لَيْسَ البَتَّةَ». وسُورُ المُوجَبَةِ الجُزْئِيَّةِ فيهما «قد يَكُونُ». وسُورُ السّالِبَةِ الجُزْئِيَّةِ فيهما «قد لا يَكُونُ»، وبإدْخالِ حَرْفِ السَّلْبِ على سُورِ الإيجابِ الكُلِّيِّ. ولَفْظَةُ «لَوْ» و«إنْ» و«إذا» في الاتِّصالِ، و«إمّا» و«أوْ» في الانْفِصالِ، تَجِيءُ في الإهْمالِ.
در «هر زمان که» (مَتی)، «هر گاه که» (مَهما) و «هرگاه» (کُلَّما) است، و در «همواره» (دائماً). سورِ کلیه در متصله و منفصله «هرگز چنین نیست» (لیس البتّة) است. سورِ موجبهٔ در هر دو «گاهی» (قد یکون) است. و سورِ سالبهٔ جزئیه در هر دو «گاهی نه» (قد لا یکون) است، و نیز داخل کردنِ حرفِ سلب بر سورِ ایجابِ . و الفاظِ «اگر میبود» (لو)، «اگر» (إن) و «چون» (إذا) در اتصال، و «یا» (إمّا) و «یا» (أو) در انفصال، در اهمال [یعنی در های مهمله] به کار میآیند.
طَرَفا الشَّرْطِيَّةِ ـ أعْنِي المُقَدَّمَ والتّالِيَ ـ لا حُكْمَ فيهما حِينَ كَوْنِهِما طَرَفَيْنِ، وبَعْدَ التَّحْلِيلِ يُمْكِنُ أنْ يُعْتَبَرَ فيهما حُكْمٌ؛ فطَرَفاها إمّا شَبِيهَتانِ بحَمْلِيَّتَيْنِ، أو مُتَّصِلَتَيْنِ، أو مُنْفَصِلَتَيْنِ، أو مُخْتَلِفَتَيْنِ. عَلَيْكَ باسْتِخْراجِ الأمْثِلَةِ.
دو طرفِ ، یعنی و ، تا هنگامی که دو طرفاند حکمی در آنها نیست؛ و پس از تحلیل میتوان حکمی در آنها اعتبار کرد. پس دو طرفش یا شبیهِ دو اند، یا [شبیهِ] دو ، یا دو ، یا مختلفاند. بر توست که مثالها را استخراج کنی.
3 پرسش دربارهٔ آنچه شرح توضیح میدهد. با ۶ از ۱۰ یا بیشتر (دو ستاره) درس بعدی باز میشود.
پرسش 1
«اگر انسان ناطق باشد، الاغ عرعر میکند.» این کدام قسم از شرطیهٔ متصله است، و چرا؟
هنگامی لزومیه است که علاقهای در کار باشد: یکی از دو طرف علتِ دیگری باشد، هر دو معلولِ سومی باشند، یا متضایف باشند. اینجا هیچیک نیست، پس اتفاقیه است.
پرسش 2
«زید یا در دریاست یا غرق نمیشود.» این کدام قسم از منفصله است؟
ممکن نیست هر دو طرف با هم مرتفع شوند، زیرا زید نمیتواند بیرون از دریا باشد و غرق شود؛ اما ممکن است هر دو با هم باشند، زیرا میتواند در دریا باشد و غرق نشود. پس تنافی تنها در کذب است.
پرسش 3
شرطیهها نیز مانند حملیهها به شخصیه، محصوره و مهمله تقسیم میشوند. به گفتهٔ مرقات، چه چیز متفاوت است؟
مرقات میگوید طبیعیه در اینجا قابلِ نیست، و در تقادیر جای افراد را در میگیرند، چنانکه در «هرگاه خورشید طلوع کرده باشد، روز است».